::


یَـادِمَـان بَـاشَـد بِـه حُـرمَـتِ نَـاچـیـز تَـریـن 
لَـحـظـهِ هَـای خـُـوبـِمـان ...
هَـنـگـامـی کـهِ بـه بـُـن بَـسـت مـیـرسـیـم
وَقـتِ جُـدایـی ...
طَـبـعِـمَـان آنـقَـدَر بُـزرگ بـاشـَد کـهِ هَـمـدیـگـر
را بـه لَـجَـن نَـکـِـشـیـم !
یَـادِمـَان بَـاشَـد هَـر چـهِ بـُودیـم 
انـتـِخـابِ هَـم بُـودیـم

منبع اصلی مطلب : .
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم :


::

آنان که خاک را به نظر کیمیاکنند                  آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی                            باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد                هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست       آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی‌معرفت مباش که در من یزید عشق              اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود                   تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار                صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب                بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم                       ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور                     اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان       خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ مدام وصل میسر نمی‌شود                      شاهان کم التفات به حال گدا کنند

منبع اصلی مطلب : .
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم :


هزار

::
هزار

ما را شکست داد جهان ، با همه توان

آنسان که قاصر است زگفتار آن ، زبان

هرلحظه اش به سان هزاران هزار بود 

لذت یکی ولیک عذابش هزار بود 

عاشق شدم وَ عشق فراموشمان نشد 

شهدی بداد ،زهر بود، که ما نوشمان نشد

ظاهر چو انگبین و ، به واقع چو زهر مار

لعنت کنی به خود که زنی لب ، هزار بار

ما را ببین تجسم ِ یک عمر سازشیم 

چون مَترَسَک به روی سنش در نمایشیم (سن:محل نمایش)

آوخ که عمر رفت و ، جوانی تباه شد 

هرآرزو که مانده به دل چون گناه شد 

حالا نشسته ایم به امید هیچ و پوچ

تاقرعه کی به نام بیفتد ، کنیم کوچ

القصه غیر غصه و غم حاصلی نبود 

در این معامله هرگز نبود سود 

دیگر منال "رسا" همین است زندگی

کارت در این جهان نَبُوَد غیر بندگی 

 

منبع اصلی مطلب : .
برچسب ها : هزار
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم :


...

:: ...

دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم

بوي خاکو نم کوچه ميگه هنوز .....

رعدو برق فهميده انگار زندگيم شده ........

.................. رو گرفتي زير باروناي پاييز

ميخوام اينجا با......باشم زير بارونا دوباره

ولی.........................................................می باره

منبع اصلی مطلب : .
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : ...


نيست ,تدبيري ,تدبيري نيست

تدبیر

:: تدبیر
نيست ,تدبيري ,تدبيري نيست

عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست

از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست

خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست

از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست

چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست

شرح درماندگي خود به که تقرير کنم

عاجزم چاره من چيست چه تدبير کنم

منبع اصلی مطلب : .
برچسب ها : نيست ,تدبيري ,تدبيري نيست
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : تدبیر


بودیم ,سلسله

::
بودیم ,سلسله


داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
 گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
 شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
 سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

 

روزگاری من و او ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
 بسته سلسله سلسله مویی بودیم
 کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
 یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 ……

…..

…..

 

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

منبع اصلی مطلب : .
برچسب ها : بودیم ,سلسله
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم :


درگیر تو

:: درگیر تو
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
 
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
 
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
 
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟
 
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
 
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
 
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟
 
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!
منبع اصلی مطلب : .
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درگیر تو